Wednesday, February 06, 2008

short story

تشريح ، دلارس
نوشته : تانفر.امین.تونچ
ترجمه : ز. ج. ق
روز، روز تشريح، 12 شهريور 1377.
من آن روز صبح با يك دلشوره احساس پيش عصبي ته دلم از خواب بيدار شدم . سه شب پيش در يك مهماني عروسي بودم و مردم از من مي پرسند : دكتر چطور پيش ميره؟ داستانی از اجساد وحشتناك نداري؟
من مجبور بودم که به آنها بگويم، نه من هنوز تشريح را شروع نكرده ام. اما حالا بالاخره آن روز رسيده بود. من آن روز صبح كمي زودتر به دانشگاه رسيدم. يك ساعت زودتر از درس بيوشيمي ، به اين خاطر من مي توانستم مطمئن باشم كه همه چيز براي آزمايشگاه بعد از ظهر آماده است.
انگار يكي به من گفت كه برم و نويل كه مسئوليتش مراقبت از اجساد آزمايشگاه و دانشجويان داخل آزمايشگاه بود را ببينم. با خود گفتم، چه كاري! به هر جهت به طرف دفتر نويل راه افتادم و خودم را براي كاري وحشتناك آماده كردم.به محض اینکه وارد شدم گفتم من پوشش لازم براي آزمايشگاه ، روپوش، دستكش و ماسك جراحي را دارم حتی قکر کنم خودم را معرفي نكردم. شايد حواسم به ظروفي كه محتوي مغز، كاسه چشم و اندامهاي مختلف بدن بود پرت شده بود. حالا فقط عينك ويزه جراحي و كفشهاي يكبار مصرف لازم داشتم كه روي كفشهاي کتاني نوام بپوشم. هنوز بايد يك چيزهايي مانده باشه كه من براي لابراتوار مي خريدم او گفت شما هيچيك از آنها را لازم نداريد آنچه كه در كل شما نياز داريد پوشش آزمايشگاه (گان) و دستكشهاست ، همين. اما اين چطور ممكن بود؟ من كم كم داشتم نگران مي شدم، توصيه‌هاي نويل درست به نظر نمي آمد بايد هنوز يك چيزي لازم باشد كه من بايد برای آزمايشگاه بخرم. لازم بود كه خودم را از جسد محافظت كنم.
نويل بايد نگراني را در صورت من ديده باشد،یا شاید هم سعی می کرد پول در بیاره. به من گفت : اره، يك چيزي هست كه مي تواني بخري : يك اطلس آناتومي گرانت دست دوم ارزان، فقط پنج دلار.
من گفتم نه متشكرم من يكي نواش را دارم.
نويل باخنده ای گفت : آن اطلس را بعد از آزمايشگاه ديگه نمي خوای.
درست مي گفت ،‌اما من در آن موقع به آن فكر نكردم. وسايل آزمايشگاه ام را جمع كردم و به طرف بيوشيمي رفتم.
من تصميم گرفتم پوشش آزمايشگاه (گان) را در ساعت نهار بپوشم تا در وقت صرفه جويي كرده باشم و بدون عجله به آزمايشگاه برسم.
آن روز بعد از ظهر به محض اينكه وارد كلاس آناتومي شدم، متوجه شدم كه من تنها كسي نبودم كه به فكر عوض كردن لباس در وقت ناهار افتاده بودم.
در واقع حدود پنج نفر ديگر هم همين فكر را داشتند.
به درياي آبي و سبز پوششمان در آنجا نگاه كردم،‌فكر كردم آيا ما بعد ازاين بعد از ظهر اينگونه مشابه خواهم بود.
احتمالاً نه، اما دوباره دانشكده پزشكي قرار بود مارا تغيير بدهد.
آيین (روش) عبور از اين راه تشريح جسد انسان است. مراحل تقاضا براي MCAT و SAT و ديگر مدارس پزشكي هم گذر از اين مقطع بودند و همه ما مي دانيم كه چه قدر خنده دار بوده.
اولين حسي بود كه با باز كردن در آزمايشگاه تجربه كردم سرماي كامل بود.
سيستم خنك كننده مداوم كار مي كرد، چونكه من مي توانستم چرخش موهايم را در اطراف صورتم ببينم.
بعدازآن تركيبي از بوي مواد سمي و گوشت گنديده ( متعفن) آمد.
افراد گروه آزمايشگاهي ام را پيدا كردم و سعي كردم،‌در حاليكه مستقيم به طرف ميز تشريح مي رفتم، سعي كردم كه به هيچ چيز در اطراف نگاه نكنم.
جسد يك زن به ما داده شده بود، خوشحال بودم چونكه فكر مي كردم تحمل كار با جسد يك زن راحت تر خواهد بود.
ما پوشش سفيد رويش را كنار گذاشتيم. او به رو خوابيده بود. ما همگي يك نفس راحت كشيديم. با خود گفتيم كه تا وقتي صورتش را نبينيم، اين آن قدر هم بد نيست. قبل از اينكه متوجه اوضاع شوم، يكي از دانشجويان پزشكي، لارا، گفت : مثل يك عروسك لاستيكي است و اصلاً شبيه آدم نيست.
ساري گفت : آره مثل يكي از همين مانكنهاي صورتي با دهن باز كه هفته گذشته ما در كلاس cpr استفاده كرديم، همانكه دهانش هميشه باز بود و آماده بوسيدن، وبانگاهي پيچيده از درد توي صورتش.
با خود انديشيدم، اميدوارم قبل از اينكه فوت كنه زجر نكشيده باشه.
خوب، وقت بريدن است دستيار آزمايشگاه بلند داد زد، طوري كه چشم همه گرد شد و سرشان را با دست پاچگي تكان دادند.
كي مي خواست اولين برش را بدهد؟ كي مي خواست جسد را از دست وسط پشت از پاي برجستگي جمجمه تا پايين دنبالچه‌اش را برش بدهد؟
با اضطراب به صورت همديگر نگاه كرديم.
اولين حركت از من بود.
من تيغ نو و براق را برداشتم وامتحانش كردم. پس اين وسيله اي بود كه قرار بود همه ما را تغيير دهد.
من به هم گروه هايم نگاه كردم و از چهره همه آنها خواندم كه مي گويند «من نه ».
من با قورت دادن انتظار آنچه كه از زمان ديدن نويل در دلم مي جوشيد، گفتم : « من مي كنم».
من مي توانستم آسودگي از هيجان ناشي از رشد آني را در چهره هايشان ببينم.
من هميشه اولين كسي بودم كه دل و جرات بريدن را داشتم.
در كلاس هفتم اولين دانش آموزي بودم كه توانست كرم خاكي را برش دهد.
در كلاس نهم، اولين برش بر روي جنين خوك را انجام دادم.
در بيولوژي جانوري‌ ، من گربه را تشريح كردم.
در هر يك از اين نمونه ها،‌من كسي بودم توجه ام فراهم بود در حاليكه همه ديگر هم كلاسهايم مدافع حقوق حيوانات شدند.
حالا داشتم خونسرديم را از دست مي دادم.
برش نرمتر از چيزي بود كه من فكرش را مي كردم.
يكي از دستياران گفت : نگران نباش اين كار آنقدر طبيعي مي شود كه حتي يك روز اينجا غذا مي خوري.
ما همه با انزجار داد زديم، «هرگز»
دستيار آزار دهنده گفت : لازم نيست اينقدر محتاط باشيد، اينجوري كار كنيد! بعد از آن بيان مختصر سرميز ما آمد و با بي رحمي يك تكه از جسد را كند و توي سطل زير ميز انداخت.
همه ما ساكت بوديم.

قسمت ضد بشري موضوع زشت و ناپسند بود. يكي از همگروهی هايم سكوت حاكم از ترس را شكست و گفت : « ما بايد برايش اسم بگذاريم» اما ما چه اسمي مي توانستيم براي يك زن مرده بگذاريم؟
ساري داد زد : «دلارس!» بلكه دلارس، مثل دلارس تو سريال SEINFELD
همگي موافق بوديم كه اسم مناسبي بود. علاوه بر اين هيچكدام از ما كسي به اسم دلارس را كه معامله را مهر كرده بود نمي شناخت.
يكي از دستياران به ما گوشزد كرد كه برايش اسم نگذاريم چرا كه اين كار را انساني تر خواهد كرد.
اما چرا كه نه ؟ او يك انسان بود.
لارا گفت : او شبيه دلارس است، مثل خانم مسئول ناهار خوري دبيرستان يا شايد مادر بزرگ كسي.
احتمالاً دوميش بود.
شايد از آن مادر بزرگها كه كلوچه زنجفيلي مي پخت، از مغازه هاي خيلي كوچك خريد مي كرد و عطرهاي خيلي تند مي زد.
الان تنها عطرش فرمالين بود كه تركيبي از محلولهاي نگه دارنده مثل كافور و موميا بود.

ما هر دو يك بو را داشتيم.
من اين را اولين شب وقتيكه موقع شام داشتم چنگال را به دهان مي بردم متوجه شدم.
دستهايم بوي مواد شيميايي مي داد.
بوي دلارس را مي دادم. مهم نبود كه چند بار دستانم را شسته بودم. بو هنوز نرفته بود.
مواد ضدعفوني كننده با عطر كاج به دستهايم ماليدم اما دستانم مثل جنگل هميشه سبز كه با فرم الدئيد آميخته باشد بو مي داد.
بعد ازآن ديگر سعي نكردم كه حتي چيزي به دستم بزنم تا آن بو را از بين ببرم.
مي بايست آن قسمت از شخصيتي را كه پيدا كرده بودم مي پذيرفتم.
داستان زندگي دلارس در تمام وجودش ثبت بود آنچه براي ما ناقل داستان شده بود .
باطري قلب حكايت ضعف قلبش را داشت، كاسه صدمه ديده زانويش نشانه عمل زانو بود و بالاخره مغز خونينش از خونريزي مغزي كه به حيات او پايان داده بود مي گفت.
در زمان فوتش 83 سال داشت واهل نيويورك بود.
بيماري فراموشي داشت.
معده و رده هايش خالي بود.
آيا بيماري تو مانع از خوردنت شده بود دلارس؟
آيا روزهاي آخر حياتت از طريق وريدي تغذيه مي شد؟
دكترها باعث همه آثار و زخمهاي بدن تو بودند و تو با اين همه جسدت را به ما دادي تا آن را بشكافيم ،‌حتي بعد از مرگ.
حالا رازهاي دروني،‌شكايات و جوكهاي ما را شنيدي.
تو راجع به ما چي فكر مي كني؟
توي روشنايي لامپ مهتابي آزمايشگاه همه چيز خيلي واضح است.
چشمان ما خسته از يادگيري سريع در تمام طول شب بارها با تو همدردي كردند.
معني اسم تو به زبان اسپانيايي «غم» است.
آيا غمي كه موقع پاره كردن بدن تو مي كشيم حس مي كني؟
آيا اگر مي دانستي كه بعد از اتمام كار ما چه شكلي خواهي بود، باز هم وجودت را اهدا مي كردي؟
تو هرگز قادر به پاسخگويي هيچيك از سوالاتم نخواهي بود.
اما دلارس، من و تو يك چيز مشترك داريم كه هيچ كس ديگري قادر نخواهد بود آن را از ما جدا سازد.
من و تو، هر دو« سال اول» بوديم.
من سال اول دانشكده پزشكي و تو سال اول مرگت بود. ما هر دو سفرمان را با هم آغاز كرديم.




پاورقي : (فرم الدئيد : گاز بي رنگي كه براي ضد عفوني بكار ميره)

No comments: